تبليغاتX
اس ام اس و جوک
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
آرشیو وبلاگ

وبلاگ Rss
اس ام اس و جوک 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  آرشیو وبلاگ

  وضعيت در ياهو



مدیریت

موضوعات

لینک ها
شرکت تجارت الکترونیک اقتصاد گستر
+18کلیپ/عکس/sms/فيلم/هك/قالب. . .
جوک، عکس، SMS
فارسی موبایل
میهن دانلود

 

لینکدونی


جوک های پاستوریزه و با ادبی

جوک های پاستوریزه و با ادبی

 

طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده : مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده

کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه

یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد

اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!

طرف يه سي دي ميخره، ميبينه سوراخه، ميره پسش ميده!

- زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به ديدن‏تان آمده است.
زندانى گفت: كدام يكى ؟
زندان‏بان گفت: مرا مسخره كرده‏اى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتاده‏ام

2- غروب شده بود كه دو تا دوست با هم به طرفى مى‏رفتند، يكى از آنها يكباره ذوق شاعرانه‏اش گل كرد و به ديگرى گفت: «خورشيد پديده زيبايى است، ولى فقط روزها نورافشانى مى‏كند كه هوا روشن است و اين هنر نيست كه خورشيد در روز روشن نورافشانى كند، اما ماه، شب‏ها، آن هم شبهايى اين قدر تاريك…»

3- سؤال: چك‏ها و اسلاوها از كجا مى‏دانند كه كره زمين گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپرياليست‏ها را بيرون كردند و به طرف غرب راندند و در سال 1968 آنها از شرق برگشتند

4- گدايى در خانه‏اى را زد و مستخدمه در را باز كرد، سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بيرون در ايستاده است.
ارباب: بگوييد برود. ما عصا لازم نداريم

5-گدايى با حالت گريان و نزار به خانمى گفت: شما بايد موقعيت مرا درك كنيد. خيلى بدبختم، پدر الكلى، مادر مريض، بچه‏هاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما كى هستيد؟
من پدر خانواده‏ام.

6- مرد مستى وارد يك آتليه عكاسى شد و با زبان الكنى گفت: لطفاً يك عكس دسته جمعى از ما بيندازيد. عكاس با تجربه سرى تكان داد و گفت: تا من دوربين را آماده مى‏كنم شما به صورت نيم دايره بايستيد.

7- پسر كوچكى از مادرش پرسيد: وقتى كه من به دنيا آمدم تو كجا بودى؟
در بيمارستان عزيزم.
پدرم كجا بود؟
البته در دفتر كارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، كجا مى‏خواستى باشند؟
پسر بچه غرغر كنان گفت: هميشه همين طور است، هر وقت به خانه مى‏آيم، كسى نيست.

8- در يك كنفرانس پزشكى، دكتر معروفى در حين سخنرانى گفت: از آن مى‏ترسم كه ما پزشكان در اين دنيا دوستان زيادى نداشته باشيم.
صدايى از آخر سالن: در آن دنيا كمتر!

9- كشيشى سر كلاس درس از بچه‏ها پرسيد: بايد چه كار كنيد تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسركى از ته كلاس: بايد گناه بكنيم آقاى كشيش.

10- در كلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسيد: چه موقع يك سرباز مى‏تواند بدون اجازه از پادگان بيرون برود؟
يك سرباز: وقتى كه مطمئن باشد گير نمى‏افتد.

11- جناب وزير به مرخصى مى‏رود و براى حفظ سلامتى و كم كردن وزن تصميم مى‏گيرد كار بدنى بكند. بنابراين به نزد روستايى مى‏رود و از او تقاضاى كار مى‏كند. روستايى او را به داخل انبار بزرگى مى‏برد كه كوهى از سيب زمينى روى هم انباشته شده و از آقاى وزير مى‏خواهد كه آنها را بر حسب كوچك و بزرگ بودن از هم جدا كند.
دو ساعت بعد جناب وزير با پريشان حالى جلو روستايى مى‏ايستد.
روستايى: براى روز اول كار سخت و سنگينى بود؟
وزير: از جهت سختى و سنگينى كار خسته نشدم، از اين كه دائم بايد در حال تصميم‏گيرى باشم خسته شدم.

12- پيرزنى در كوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود كه دائماً آدامس مى‏جويد. پيرزن رو كرد به مرد و گفت: شما خيلى لطف داريد كه مى‏خواهيد با من حرف بزنيد تا حوصله‏مان سر نرود، ولى متأسفانه من كاملاً كر هستم.

13- يك فرانسوى در شهر مونيخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه كمك مى‏طلبيد. يك نفر از اهل محل كه روى پل ايستاده بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مى‏رفتى شنا ياد مى‏گرفتى نه زبان فرانسه.

14- در يك بار دو مرد مست با هم صحبت مى‏كردند.
اسم من هانس است.
چه جالب! اسم من هم هانس است.
خانه من در خيابان فلان شماره 8 است.
چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
جالبه! من هم همين‏طور.
كافه‏چى به يكى از مشتريان كه محو اين گفتگو شده بود گفت: هر روز آخر هفته اين برنامه به همين شكل اجرا مى‏شود. آخر اين دو تا پدر و پسر هستند.

15-پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خوابانيد تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد كشيد: پدرت هم تو را كتك مى‏زد؟
پدر: البته، هر وقت كار بدى مى‏كردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مى‏زد؟
پدر: البته كه مى‏زد. همچنين پدر او
پسر: حال كه اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاكره كنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم.

16- پسرى براى هديه تولدش از پدرش تقاضاى يك هفت تير واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پريده؟
پسر: من يك هفت تير درست و حسابى واقعى مى‏خواهم كه بتوانم با آن خوب شليك كنم.
پدر: ديگه بسه، حرف حرفه منه يا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر يك هفت تير واقعى داشتم…


- حیف نون ميره در خونه دوستش و هر چي در مي زنه كسي در رو باز نمي كنه. با خودش ميگه فكر كنم در خرابه بهتره زنگ بزنم!

- پسره اونقدر به دوست دخترش نامه مي ده كه بالاخره دختره با نامه رسون ازدواج مي كنه

- يه روز يه آدم مهم براي بازديد به يه تيمارستان رفته بوده. موقع بازديد يكي از ديوونه‏‌ها شروع مي‌كنه به مسخره كردن طرف. يارو عصباني مي‌شه و مي گه: مرتيكه، تو خجالت نمي‌كشي؟ من فلاني هستم! در همين حين يه ديوونه ديگه از اون طرف مياد سراغش و ميگه: غصه نخور، تو هم خوب مي‏شي. اوني رو كه اون گوشه نشسته مي‏بيني؟ وقتي اومد اينجا مي‏گفت: من ناپلئون بناپارتم، الان خوب شده، تو هم خوب مي‏شي.

- يه آمريكاييه مي خواد حال حیف نون رو بگيره ميبرتش امريكا بهش ميگه زمين رو بكن اونم مي كنه. بعد از ده متر كندن ميرسن به يه سيم. امريكاييه ميگه اين يعني ما صد سال پيش تلفن داشتيم.حیف نون ميگه حالا تو بيا بريم ايران . اونجا بهش يه بيل ميده ميگه بكن صد متر مي كنن به هيچي نميرسن حیف نون ميگه اين يعني ما صد سال پيش موبايل داشتيم

- از حیف نون می پرسن از اينکه همسرت را عزيزم خطاب مي کني چه احساسي داري؟ ميگه احساس گناه! ميگن چرا؟ ميگه آخه اسمش يادم نيست!

- از حیف نون می پرسن تو جوونیات ورزش می کردی؟ می گه هالتر می زدم. می پرسن حالا چی؟ می گه حالا حال ندارم، تِر می زنم!

- حیف نون سوار گاو مي شه… گاوه هي مي گفته: موو موو… حیف نون ميگه خفه شو! اول مو بعد تو!

- حیف نون ميره جهنم دمپايیشو پرت مي كنه توي بهشت، به خدا ميگه: برم دمپايمو بيارم؟

- حیف نون يه جسد مي بره پزشكی قانوني. بهش ميگن: چطور مرده؟ ميگه:سم خورده. ميگن: پس چرا زخميه؟ ميگه: آخه نمي خورد!

- يه نفر داشته توي دريا غرق مي شده، بلند بلند داد مي زده: كمک! من شنا بلد نيستم! حیف نون داشته رد مي شده. ميگه: حالا من تنيس بلد نيستم، بايد داد بزنم؟

- حیف نون با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه مي دونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم!

- اتوبوسي آرام از سرازيري خيابان پايان مي‌رفت و حیف نون به دنبال آن مي‌دويد. يه نفر بهش گفت: فكر نمي‌كنم بتوني بهش برسي. حیف نون با نگراني گفت: دعا كن برسم، چون من راننده آن اتوبوسم!

یوانه اولی: مگه تو کری که جواب سلام منو نمیدی
دیوانه دومی: نه من لالم . داداشم کره

یه بار یه غضنفر دستش درد می گیره یه استامینوفن میندازه تو آستینش

یه روزی غضنفر میاد تو آب نگاه می کنه و عکس خودشو میبینه
بعد میگه: جل الخالق! اسب ابی دیده بودیم ولی خر آبی ندیده بودیم

یه نفر میخواسته خود کشی کنه میره تو گلدون میشینه و میگه به من آب ندین

خر و گاو دعواشون میشه- خره میره رو دیوار مینویسه: گاو خر است

یه اصفهانی موز میخوره معده اش تعجب می کنه

عبود یه هزار تومنی پیدا می کنه - میندازش رو زمین و میگه ما از این شانس ها نداریم

دوتا گوجه قرمز باهم دعواشون میشه-یه گوجه سبز میاد جداشون کنه
قرمزا بهش میگن: سید !تو دخالت نکن

توی یه دیوونه خونه همه داشتن می زدن و می رقصیدن به غیر از یکی - ازش می پرسن: تو چرا نمی رقصی؟! میگه آخه من عروسم

اولی: شنیدی مهتاج خانم یه روزه پنج کیلو وزن کم کرده
دومی: نه ! چطوری
اولی: آخه دماغشو عمل کرده

اولی: اگه گفتی چرا یه اسکلت نمیتونه از بالای برج صد طبقه بپره پایین
دومی: نه . چرا
اولی: آخه چیگر نداره

به یک اسکلت میگن یه دورغ شاخدا بگو
میگه: تپلویم تپلو ! صورتم مثل هلو

یه تهرانی میره نون بخره میبینه صف مردها شلوغه - میره تو صف زنها و میگه زنم گفته دوتا نون بدین

یه مرغی به یه مرغ دیگه می رسه و میگه : نوک داری؟ مرغ دومی میگه آره ! چند دهم میخوای

این هم یه جوک دروغکی
محققان میخواستن ببینن که مهر مادری تو وجود یه میمون چقدره!برای همین هم یه میمون رو با بچش میندازن تو یک قفس و زیر پاشون آتیش روشن می کنن
اولش می بینن که میمونه بچش رو گرفته بالا تا نسوزه ! اما بعد که زیر پاش داغتر میشه بچش رو میذاره زیر و خودش میره روی بچش وا میسه

معلم : احمد بگوببینم پرستو ها کی به سمت جنوب پرواز می کنند
احمد: وقتی که دمشان به سمت شمال باشد

یه روز ملا از روی یه جوی بزرگ می پره و شورتش پاره می شه بعد با خودش می گه : خوب شد شورت پام بود وگرنه کونم پاره می شد

یه مردی پیش پسرش می گوزه.بعد پسرش ازش می پرسه بابا این چی بود؟مرده میگه پسرم این باد شمال بود.
روز فردا معلم از پسره می پرسه: بگو ببینم باد شمال از چه سمتی می وزه؟ پسره میگه: آقا اجازه-از سمت خشتک بابام

غضنفر از باجه تلفن مياد بيرون
يكي بهش ميگه سالمه ؟
غضنفر ميگه سالمه ولي آفتابه نداره

پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

غضنفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه! برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»

روزي غضنفر به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

غضنفر :« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
غضنفر : «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»

معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع كلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه.»

فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.

غضنفر با عينك دودي كنار دريای خزر مي رود و مي گويد: چقدر نوشابه سياه!

سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»

اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»

يك روز يك غضنفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.

پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه
مي شود»

حیف نون ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت.غضنفر که كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»

رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»

دیوانه اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دیوانه دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
دیوانه اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دیوانه دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»

اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم

عبود پوست موزي روي زمين مي بيند و مي گويد: «اي واي! باز هم بايد بيفتيم!»

يك روز به يك ترکی مي گويند: «سه تا آرزو كن.»
- اول يك ماشين پژو ۲۰۶ پيدا كنم؛ بعد يك ۲۰۶ ديگر پيدا كنم؛ سومين آرزويم هم اين است كه يك ۲۰۶ پيدا كنم.
- چرا هر سه تا آرزويت يكي بود؟
- براي اين كه اين سه تا را بفروشم و يك ماكسيما بخرم.

معلم تاريخ: آهاي! تو كه با آن قد بلندت ته كلاس ايستاده اي و بر و بر من را نگاه مي كني، بگو اسكندر مقدوني كه بود.
- نمي دانم.
- چه كسي ناصر الدين شاه را كشت؟
- نمي دانم.
- پس با اين وضع چطور مي خواهي امتحان تاريخ بدهي؟
- من كه نمي خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاري كلاس را تعمير كنم.

اولي: آقاي دكتر، من فكر مي كنم عينك لازم دارم.
دومي: بله حتما! چون اين جا مغازه ساندويچ فروشي است.

از شخصي پرسيدند: فاصله ميان خنده و گريه چيست؟
او جواب داد: انسان با چشم گريه مي كند و با دهان مي خندد،
فاصله ميان دهان و چشم هم دماغ است

دكتر: خب، بيشتر، وقتي به چه چيزي فكر مي كني افسرده مي شوي؟
بيمار: راستش را بخواهيد، به پرداخت ويزيت!

يك نفر مي رود مطب دكتر و مي گويد: «آقاي دكتر، مشكل من اين است كه كسي مرا تحويل نمي گيرد!»
دكتر مي گويد: «مريض بعدي!»

معلم به دانش آموز :«يك جمله بگو در آن چاي باشد.»
دانش آموز :«اجازه ! قوري.»

شكارچي اول: ببين چه كبك زيبايي شكار كرده ام.
شكارچي دوم: اين كه كلاغ است نه كبك.
شكارچي اول: نه ديروز برادرش را زدم، امروز او لباس سياه پوشيده است!

محسن به همسايه اش گفت: «جلوي اين سگت را بگير! امروز جوجه ما را خورده است.»
همسايه او با خوشحالي گفت: «خوب شد گفتي كه ديگه امروز بهش غذا ندهم.»

اولي: با عمويت كجا مي روي؟
دومي: او را مي برم فروشگاه محله مان؛ چون آن جا نوشته «خريد براي عموم آزاد است!»

اولي: من يك پسر دارم كه هر روز بيشتر شبيه من مي شود؟
دومي: اگر وقت داري ببر دكتر تا جلوي اين بيماري را بگيرد!

اولي: يك فوتباليست را نام ببر كه يك درجه برتر از مارادونا باشد.
دومي: ماراسه نا.

دو ديوانه در حياط تيمارستان قدم مي زدند.
ديوانه اولي به تير چراغ برق كوبيد و گفت: هر چه در اين خانه را مي زنم، كسي جواب نمي دهد.
ديوانه دومي گفت: عجيب است. چراغشان هم روشن است

 :: نوشته شده توسط اسدی در تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1387 ::

منو مديريت

      

  پیغام مدیر :


جستجو



آرشيو
آذر 1387

 

لوگوی دوستان

لوگو وبلاگ




جای لوگو دوستان




آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :

 

All Rights Reserved 2006 © http://smsjook.blogfa.com .:. Template translated by GhalebKadeh